تبليغاتX

به حرمت باران, هر گونه کپي برداري مجاز نـيـسـت

چترت را ببند تا تو را پیدا کنم

پنجشنبه سی ام مهر 1388

فقط پزشکی

          اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنم ساده ا ست

         نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است...

 

 

پ.ن:سلام به دوستای گلم امیدوارم حالتون خوب باشه...

واقعا شرمنده ی همتون که بهتون سر نمیزنم..

درسا سخت سخت ...وقت کم میارم

من باید از پزشکی قبول شم ...

امروز گوشی رو جمع کردم .شاید اخرین بار باشه که به وبم سر میزنم

برام دعا کنید..

بازم ممنون از همه ی شما دوستای گلم...

 




13:24 | *´¨*•.¸ღدختری از شهر ناشناختهღ¸.•*´`*• |

چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388

عاشقی

 

   عشق صداي فاصله هاست صداي فاصله هايي که غرق ابهامند...

 

پ.ن: اینجا ایلین نداریم من اسمم نادیاست..


6:59 | *´¨*•.¸ღدختری از شهر ناشناختهღ¸.•*´`*• |

جمعه هفدهم مهر 1388

دخترک

هوا سرد بود و شهر شلوغ. دخترک در گوشه ای از خیابان ایستاده بود و فریاد می زد : گل ... گل... .

کودکی از کنار او گذشت و با اصرار از  مادرش خواست برایش گل بخرد . مادر نگاهی به دخترک انداخت

و با بی اعتنایی گفت: آن طرف تر یک کتابفروشی است . برایت یک کتاب می خرم ... کتاب دخترک

کبریت فروش

 


17:18 | *´¨*•.¸ღدختری از شهر ناشناختهღ¸.•*´`*• |