تبليغاتX
دختری از شهر ناشناخته

دختری از شهر ناشناخته

عشق صدای فاصله هاست صدای فاصله هایی که غرق ابهامند..


دلت شاد و لبت خندان بماند
برایت عمرجاویدان بماند
خدارا میدهم سوگند برعشق
هرآن خواهی برایت آن بماند
بپایت ثروتی افزون بریزد
که چشم دشمنت حیران بماند
تنت سالم سرایت سبز باشد
برایت زندگی آسان بماند
تمام فصل سالت عید باشد
چراغ خانه ات تابان بماند

یه سال ِ دیگه هم با همه ی خوبی ها و بدی هاش گذشت
امیدوارم سال  ِ 91 سال پر از شادی و موفقیت باشه براتون

پ.ن:میشه گفت این پست اخرین پست من بود تا 91/4/10 تا کنکور
خـــــــــــــــــــــــــــدایا نذار پیش اونیکه قول قبولیمو دادم شرمنده شم ..


نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 12:56 توسط دختری از شهر ناشناخته| |

 خیلی از یِِِِِِِِِِِِِِــــــــــــــــــــخ کردن های ما از سرما نیست

  لحن بعضیا زمستونیــــــــــــــــــــــــــــــــه

پ.ن:این روزها گویی انسان ها بیشتر به دست یکدیگر پیر میشوند تا به پای یکدیگر..

پ.ن2:روزهای تنهایی سخت نیست سرده بهترینم..


نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 14:4 توسط دختری از شهر ناشناخته| |

یادم می آید گفته بودی :
ساده و کوتاه نویسی را دوست داری ،
ساده و کوتاه ..

فقط دو کلمه:
برگـــــــــــرد ،
دلـتـنــــــــگم ...

نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 17:23 توسط دختری از شهر ناشناخته| |

هوای امشبم با فکرت خرابه

بدون تو خورشید محال ِ بتابه



پ.ن:اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنم ساده ا ست
          نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است...

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 13:15 توسط دختری از شهر ناشناخته| |

چرا فقط تو ؟

چرا از میان مردان فقط تو

هندسه ی زندگیم را تغییر می دهی؟

پابرهنه به جهان کوچکم وارد می شوی در را می بندی

و من اعتراض نمی کنم ...

چرا فقط تو را دوست دارم ؟

چرا فقط تو را می خواهم ؟

اجازه می دهم هر حرفی بزنی و من اعتراض نمی کنم ...

تمام زمانها را خط می زنی ، حرکت را متوقف می کنی

و در درون من تمام مردها را میکشی

و من اعتراض نمی کنم ...

چرا از میان تمام مردها کلید شهر طلایی را به تو میدهم؟

که دروازه اش بر هر ماجراجویی بسته مانده

90/11/3


نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 13:34 توسط دختری از شهر ناشناخته| |

از دست تو نیست دل من از گریه پره
مث تو طاقت نداره واسه تو هر در میباره
دیگه اشكای من طاقت موندن ندارن
نباشی بی تو باز میمیرن میریزن بی تو هر دم میبارن

تو تموم دنیامی تو تموم حرفامی
تو همه ی لحظه ی گرم عاشق بودنی
تو تموم دنیامی تو تموم حرفامی
تو همه ی لحظه ی گرم عاشق بودنی

یه ستاره داره چشمك میزنه از آسمون
داره دلمو میبره ، میبره بی نام و نشون
اون ستاره همون چشمای توئه تو آسمون
داره پرپر میزنه دلم واسه دیدن اون

تو تموم دنیامی تو تموم حرفامی
تو همه ی لحظه ی گرم عاشق بودنی
تو تموم دنیامی تو تموم حرفامی
تو همه ی لحظه ی گرم عاشق بودنی

از دست تو نیست دل من از گریه پره
مث تو طاقت نداره واسه تو هر در میباره
دیگه اشكای من طاقت موندن ندارن
نباشی بی تو باز میمیرن میریزن بی تو هر دم میبار

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 20:5 توسط دختری از شهر ناشناخته| |

ســرمـ را کـه تکیـه می د ـهـم

بـه
سینـه ی ِ مـردانـه اَت
همـه ی ِ کوه ـهـا کــم
می آورنـ َد
اَمنــ ِ
آغـوشـ ِ
توستــ کـه
بهـانـه
ایی می شــوَد
بـرای ِ ـهـزار بـاره پیــدا شـدن در حریمـ َت ...

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 13:20 توسط دختری از شهر ناشناخته| |

تمام "امن يجيب" هاے دلم را
گره زده ام به کلماتت
و روانــہ ے آسمان کرده ام
من مطمئنم
خدا تو را براي دلم نگــہ مےدارد...

نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 13:19 توسط دختری از شهر ناشناخته| |

باز باران٬ با ترانه میخورد بر بام خانه»
خانه ام کو؟ خانه ات کو؟
آن دل دیوانه ات کو؟
روزهای کودکی کو؟
فصل خوب سادگی کو؟
یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟
پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟خاطرات خوب و رنگین
در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟
کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز
... یاد باران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد
باز باران٬ باز باران میخورد بر بام خانه بی ترانه ٬ بی بهانه شایدم٬ گم کرده خانه

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 23:19 توسط دختری از شهر ناشناخته| |

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز...

روز میلاد...


تولدم مبارک

نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 20:9 توسط دختری از شهر ناشناخته| |

Design By : Mihantheme